داستانک ویژه روز معلم
از همین جا از معلم مهربون و عزیزم خانم شریعت منش و خانم عمادی که بیشتر از معلم با من دوست بودن و مسیر زندگی را برای من تغییر دادن عرض سپاس با اینکه خیلی وقته ندیدمتون ولی عاشقتونم در ادامه مطلب بخوانید .......... نوجوانی بود که هر روز صبح به دیدن استاد می آمد و با اشتیاق و اخلاص از محضر او استفاده می کرد . یک روز استاد به نوجوان گفت : « چه چیز هر روز صبح زود تو را به اینجا می آورد . در حالی که دیگران در بستر خود خوابیده اند ؟ تو بسیار نوجوان هستی چرا خواب را بر خود حرام می کنی ؟ » نوجوان در پاسخ گفت : « قربان یک روز مادرم از من خواست که در آتش هیزم بریزم . وقتی این کار را کردم متوجه شدم که تر...

