❀Amarylliss❀

داستانک ویژه روز معلم

از همین جا از معلم مهربون و عزیزم خانم شریعت منش و خانم عمادی که بیشتر از معلم با من دوست بودن و مسیر زندگی را برای من تغییر دادن عرض سپاس با اینکه خیلی وقته ندیدمتون ولی عاشقتونم در ادامه مطلب بخوانید .......... نوجوانی بود که هر روز صبح به دیدن استاد می آمد و با اشتیاق و اخلاص از محضر او استفاده می کرد . یک روز استاد به نوجوان گفت : « چه چیز هر روز صبح زود تو را به اینجا می آورد . در حالی که دیگران در بستر خود خوابیده اند ؟ تو بسیار نوجوان هستی چرا خواب را بر خود حرام می کنی ؟ » نوجوان در پاسخ گفت : « قربان یک روز مادرم از من خواست که در آتش هیزم بریزم . وقتی این کار را کردم متوجه شدم که تر...
7 ارديبهشت 1395

داستانک

داستان های آموزنده برای کودکان در ادامه مطالب ... مدرسه سارا دختر خیلی خوبی است. او دلش می خواهد که هرچه زود تر بزرگ شود و به مدرسه برود، چون مدرسه را خیلی دوست دارد. مادر و پدرش درباره ی مدرسه برای او حرف های زیادی گفته اند. او می داند که در مدرسه می تواند درس بخواند و با سواد شود. خودش به تنهایی می تواند کتاب های داستان و تابلو های توی خیابان را بخواند. سارا می داند که برای رفتن به مدرسه باید صبح زود ا خواب بیدار شود. او دوست دارد وقتی از خواب بیدار می شود،شاد و سر حال باشد،خواب آلود و کسل نباشد،سر کلاس خمیازه نکشد. مادر و پدر به او گفته اند: اگر می خواهی صبح شاد و سرحال از خواب بیدار شوی، باید شب ها زود بخوابی. برا...
7 ارديبهشت 1395

روز پدر

عکس های مخصوص روز پدر در ادامه مطلب .....                                   عکس پروفایل روز پدر عکس پروفایل برای روز پدر عکس پروفایل روز پدر تصاویر پروفایل روز پدر تصویر پروفایل روز پدر عکس پروفایل روز مرد عکس مخصوص پروفایل روز پدر عکسهای روز پدر ویژه اشتراک گذاری در ایسناگرام           ...
1 ارديبهشت 1395

زیباساز

زیباساز مخصوص روز پدر در ادامه مطلب ...                                                                                                            &n...
30 فروردين 1395

داستانک

در ادامه مطالب داستان گل های نیکی ...         داستان گلهای نیکی                                                                                          ...
30 فروردين 1395

داستان های من و بابام

در ادامه مطلب داستان های من و بابایی رو بخونید .... مردی دیروقت ‚ خسته از کار به خانه برگشت. دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. سلام بابایی ! یک سئوال از شما بپرسم ؟ - بله حتماً.چه سئوالی؟ - بابا ! شما برای هرساعت کالی چخد پول می گیرید؟ مرد با ناراحتی پاسخ داد: این به تو ارتباطی نداره. چرا چنین سئوالی میکنی؟ - فقط میخوام بدونم بابایی…….. - اگر فقط میخای بدونی ‚ بسیار خوب می گم : ۲۰۰۰ تومن پسر کوچک در حالی که سرش پائین بود آه کشید. بعد به مرد نگاه کرد و گفت : بابایی میشه ۱۰۰۰ تومن به من قرض بدی ؟ مرد عصبانی شد و گف...
30 فروردين 1395

قصه های من و بابام

قصه های پدرانه به مناسبت روز پدر بابام همیشه می گفت : کتاب خوب کتابی است که آدم دلش نیاید آن را زمین بگذارد و تا آخر بخواند. یک روز بابام مرا به یک کتابفروشی برد. برایم یک کتاب خوب خرید. تا کتاب را گرفتم ، مشغول خواندن آن شدم. بابام هم از بالای سرم مشغول خواندن آن شد. از کتابفروشی تا خانه مشغول خواندن کتاب بودین. کار درستی نبود. ولی مواظب بودیم که در پیاده رو راه برویم و در خیابان به کسی یا چیزی نخوریم و زیر اتومبیل نرویم. به خانه رسیدیم. بابام می خواست چای درست کند. ولی نگاهش به کتاب من بود. به جای چای توتون پیپ توی کتری ریخت. بعد هم ، توتون دم کشیده را ، همان طور که داشت کتاب مرا می خواند ، به جای فنجان توی کلاه خودش...
25 فروردين 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ❀Amarylliss❀ می باشد